تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد
بی سرزمین تر از باد

 

سلام.آخرین سلام

راستش دیگه حوصله وبمو ندارم.یا بهتر بگم وقت ندارم.درس و این چیزا.

از همه دوستای خوبم که تو این مدت باهاشون آشنا شدم خدافظی میکنم.

خدافظی تلخیه.فقط دوس دارم حلالم کنید.

نمیدونم شایدم یه روز برگشتم.هیچی معلوم نیس.

دوستون دارم.

کامنتامو میخونم هنوز.شایدم سر زدم بهتون.

به خدا می سپرمتون.

خدا حافظ...

 

باید خودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد
دلداری‌‌اش بدهم که فکر نکند
بگویم که می گذرد، که غصه نخورد
باید خودم را ببرم بخوابد
"مــــــــــن" خسته ست .....!
 
نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 15:19 توسط امین|

 

 
 
بگذاريد هر كسى به آيين خود باشد ،
زنان را گرامى بداريد،
فرودستان را دريابيد ،
و هر كسى به تكلم قبيله ى خود سخن بگويد ،
آدمى تنها در مقام خويش به منزلت مى رسد .
...
گسستن زنجيرها آرزوى من است،
رهايي بردگان و عزت بزرگان آرزوى من است ،
اين فرمان من است ،
اين واژه ، اين وصيت من است،
او كه آدمى را از ماواى خويش براند،
خود نيز از خواب خوش رانده خواهد شد...

                                                              (کوروش کبیر)
 
 
هفتم آبان ماه،روز بزرگداشت کوروش کبیر بر همه آریاییان و پارسیان جهان مبارک باد.
                                                               
نوشته شده در شنبه 7 آبان1390ساعت 10:59 توسط امین|

 

روزهای قبل از آنروزها

من   برای تو    ، شما بودم و

تو   برای من     ،  تو 

چه زجری کشیدیم که

شما ِ  تو  ، تو شود و

تو  ِ    من  ، عزیزم ،

عزیزم

حالا دیگر نه تو هستی و

نه شما و

نه عزیزم ،

نه عزیزم؟

بگو

بگو چه صدایت کنم ؟

بگو چه صدایت کنم که با   جانم   جوابم دهی ؟

مرده شور کلمات را ببرند که

بودشان اعصاب سرویس می کند و

نبودشان ،  دهن

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 15:32 توسط امین|

 

 

يک روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه: پدر جان؛ لطفا براي من بگين سياست يعني چي !؟

پدرش فکر مي کنه و مي گه : بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي.
من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي کنم.
مامانت جامعه هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه.
کلفت مون ملت فقير و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار مي کنه و هيچي نداره.
تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي.
داداش کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است.
اميدوارم متوجه شده باشي که منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني.

پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچيکش از خواب مي پره. مي ره به اتاق برادر کوچيکش و مي بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي خرابي خودش دست و پا مي زنه. مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرو رفته و هر کار مي کنه مادرش از خواب بيدار نمي شه... مي ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه، مي بينه باباش توي تخت کلفت شون خوابيده و...؟؟؟!!! ؛ مي ره و سر جاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه.

فردا صبح باباش ازش مي پرسه:
پسرم! فهميدي سياست چيست؟ پسر مي گه: بله پدر،
ديشب فهميدم که سياست چي هست.


سياست يعني اينکه حکومت، ترتيب ملت فقير و پا برهنه رو مي ده، در حالي که جامعه به خواب عميقي فرو رفته و روشنفکر هر کاري مي کنه نمي تونه جامعه رو بيدار کنه، و نسل آينده داره توي کثافتي دست و پا مي زنه که جامعه با بي خيالي تمام مصلحت را بر اين ترجيح داده است...

نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 18:12 توسط امین|

 

 

يه دختر تو تراس رو به رويي ، يه شالِ سبزو هر روز مي تکونه
يه شال سبزِ ساده که غروبا پر از خاکسترِ آتشفشونه

پر از خاکستر آرزوهايي که هر روز توي قلبش گُر مي گيرن
پر از خاکستر خواباي خوبي که هر شب تو نگاهِ اون مي ميرن

همين چند وقت پيش رؤياشو توي خيابون بي بهانه سر بريدن
هميشه راه پروازشو بستن، هميشه رو خيالش خط کشيدن

به ديوارِ اتاقش چندتا عکسه: هدايت، کافکا، فرخ زاد و مايکل
يه عکسِ خاتمي، چندتا مدونا، يه عکسِ تام کروز، يه عکسِ فيدل

همه ش دنبال قهرمان مي گرده، ميون شاعرا، آوازه خونا
براش مرده و زنده فرق نداره، سياست بازا، پيرا و جوونا

نمي دونه که تنها توي آينه بايد دنبال قهرمان بگرده
هنوز باور نداره که با دستاش جهاني مي شه ساخت بي ظلم و برده

يه دختر تو تراس رو به رويي، شبا کنسرتِ فريادش به راهه
صداش مي گيره از بس غصه داره، نمي شه ديدش از بس شب سياهه

ولي زنگ صداش مي پيچه هر شب، تو شهري که چراغاش رنگ خونن
ديگه چند وقته که حتا چراغ چهارراها مي ترسن سبز بمونن

مي خواد يادِ تموم شهر بمونه بهاري که يکي برگاشو دزديد
درختي که قرنطينه شد آخر، تو فصلي که زمين برعکس مي چرخيد

صداش لبريز حرفاي نگفته س، سرش لبريز صد آتشفشونه
يه دختر تو تراس رو به رويي ، يه شالِ سبزو هر روز مي تکونه

 

نوشته شده در جمعه 28 مرداد1390ساعت 13:50 توسط امین|



قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت