سلام.آخرین سلام راستش دیگه حوصله وبمو ندارم.یا بهتر بگم وقت ندارم.درس و این چیزا. از همه دوستای خوبم که تو این مدت باهاشون آشنا شدم خدافظی میکنم. خدافظی تلخیه.فقط دوس دارم حلالم کنید. نمیدونم شایدم یه روز برگشتم.هیچی معلوم نیس. دوستون دارم. کامنتامو میخونم هنوز.شایدم سر زدم بهتون. به خدا می سپرمتون. خدا حافظ...
روزهای قبل از آنروزها من برای تو ، شما بودم و تو برای من ، تو چه زجری کشیدیم که شما ِ تو ، تو شود و تو ِ من ، عزیزم ، عزیزم حالا دیگر نه تو هستی و نه شما و نه عزیزم ، نه عزیزم؟ بگو بگو چه صدایت کنم ؟ بگو چه صدایت کنم که با جانم جوابم دهی ؟ مرده شور کلمات را ببرند که بودشان اعصاب سرویس می کند و نبودشان ، دهن يک روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه: پدر جان؛ لطفا براي من بگين سياست يعني چي !؟ پدرش فکر مي کنه و مي گه : بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي. پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچيکش از خواب مي پره. مي ره به اتاق برادر کوچيکش و مي بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي خرابي خودش دست و پا مي زنه. مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرو رفته و هر کار مي کنه مادرش از خواب بيدار نمي شه... مي ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه، مي بينه باباش توي تخت کلفت شون خوابيده و...؟؟؟!!! ؛ مي ره و سر جاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه. فردا صبح باباش ازش مي پرسه: يه دختر تو تراس رو به رويي ، يه شالِ سبزو هر روز مي تکونه پر از خاکستر آرزوهايي که هر روز توي قلبش گُر مي گيرن همين چند وقت پيش رؤياشو توي خيابون بي بهانه سر بريدن به ديوارِ اتاقش چندتا عکسه: هدايت، کافکا، فرخ زاد و مايکل همه ش دنبال قهرمان مي گرده، ميون شاعرا، آوازه خونا نمي دونه که تنها توي آينه بايد دنبال قهرمان بگرده يه دختر تو تراس رو به رويي، شبا کنسرتِ فريادش به راهه ولي زنگ صداش مي پيچه هر شب، تو شهري که چراغاش رنگ خونن مي خواد يادِ تموم شهر بمونه بهاري که يکي برگاشو دزديد صداش لبريز حرفاي نگفته س، سرش لبريز صد آتشفشونه
![]()

زنان را گرامى بداريد،
فرودستان را دريابيد ،
و هر كسى به تكلم قبيله ى خود سخن بگويد ،
آدمى تنها در مقام خويش به منزلت مى رسد .
... گسستن زنجيرها آرزوى من است،
رهايي بردگان و عزت بزرگان آرزوى من است ،
اين فرمان من است ،
اين واژه ، اين وصيت من است،
او كه آدمى را از ماواى خويش براند،
خود نيز از خواب خوش رانده خواهد شد...
(کوروش کبیر)![]()
![]()

من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي کنم.
مامانت جامعه هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه.
کلفت مون ملت فقير و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار مي کنه و هيچي نداره.
تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي.
داداش کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است.
اميدوارم متوجه شده باشي که منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني.
پسرم! فهميدي سياست چيست؟ پسر مي گه: بله پدر،
ديشب فهميدم که سياست چي هست.
سياست يعني اينکه حکومت، ترتيب ملت فقير و پا برهنه رو مي ده، در حالي که جامعه به خواب عميقي فرو رفته و روشنفکر هر کاري مي کنه نمي تونه جامعه رو بيدار کنه، و نسل آينده داره توي کثافتي دست و پا مي زنه که جامعه با بي خيالي تمام مصلحت را بر اين ترجيح داده است...![]()

يه شال سبزِ ساده که غروبا پر از خاکسترِ آتشفشونه
پر از خاکستر خواباي خوبي که هر شب تو نگاهِ اون مي ميرن
هميشه راه پروازشو بستن، هميشه رو خيالش خط کشيدن
يه عکسِ خاتمي، چندتا مدونا، يه عکسِ تام کروز، يه عکسِ فيدل
براش مرده و زنده فرق نداره، سياست بازا، پيرا و جوونا
هنوز باور نداره که با دستاش جهاني مي شه ساخت بي ظلم و برده
صداش مي گيره از بس غصه داره، نمي شه ديدش از بس شب سياهه
ديگه چند وقته که حتا چراغ چهارراها مي ترسن سبز بمونن
درختي که قرنطينه شد آخر، تو فصلي که زمين برعکس مي چرخيد
يه دختر تو تراس رو به رويي ، يه شالِ سبزو هر روز مي تکونه![]()
| قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت |


